تبليغاتX
دلخوشی ها

 

نمی دانـم چـرا چندیـســت بی وقفه
دلـم در بارگاه سینه می لـــرزد
چه حالی در میان چشم من پیداست
 که پیش روی من آیینه می لرزد

نمی دانم چرا چندیست دستانم 
پر از سرمای سوزان زمستانیست
نمی دانم چرا ژرفای احساسم 
پر از اندوه و حسرت های پنهانیست

به شب ها خواب بر چشمم نمی بارد 
و تا صبح از شرار غصه می سوزم
نگاه اشک ریز و غرق رازم را
به چشم ساکت دیوار می دوزم
                               
مرا ای کوچه های سرد در یابید 
منم خاکستری در پیشگاه باد
منم افسانه ای از ذهن ها رفته 
منم ته مانده خاموش یک فریاد

 

دلم لرزید وقتی که گفتی جدا بشیم
 

+ نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 2:0 توسط محمد |

امشب آنقدر گریه کردم و بیدار ماندم

تا شب از روی خجالت نقاب خود را بر چهره نهاد و خود را پنهان کرد

 و سپیدی سحر مغرور نمودار شد.

همیشه به او فکر میکردم به او که مانند رعدی زودگذر در آسمان زندگیم درخشید

 و فقط صدای آنرا شنیدم و

خاموش شد

                          و من ماندم و تنهایی . . . !!!

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 23:30 توسط محمد |

بالاخره بعضیا به قولشون عمل کردن            

یکم بار که عاشق شد، قلبش کبوتر بود و تن اش از گل سرخ. اما عشق، آن صیاد است که کبوتران را پر می دهد. و آن باغبان است که گل های سرخ را پرپر می کند. پس کبوترش را پراند و گل سرخ اش را پرپر کرد.

دوم بار که عاشق شد، قلبش آهو  بود و تن اش از ترمه و ترنم. اما عشق، آن پلنگ است که ناز آهوان و مشک آهوان نرمش نمی کند، پس آهویش را درید و تن اش را به توفان خود تکه تکه کرد؛ که عشق توفان است و نه ترمه می ماند و نه ترنم.
سوم بار که عاشق شد، قلبش عقاب بود و تن اش از تنه سرو. اما عشق، آن آسمان است که عقابان را می بلعد و آن مرگ است که تن هر سروی را تابوت می کند.
پس عقابش در آسمان گم شد و تن اش تابوتی روان بر رود عشق.
و چهارم بار و پنجم بار و ششم بار و هزار بار.
هزار و یکم بار که عاشق شد، قلبش اسبی بود از پولاد و آتش و خون و تن اش از سنگ و غیرت و استخوان.
و عشق آمد در هیئت سواری با سپری و سلاحی بر قلبش نشست و عنانش را کشید، آنچنانکه قلبش از جا کنده شد.
سوار گفت: از این پس زندگی، میدان است و حریف، خداوند. پس قلبت را بیاموز که: عشق کار نازکان نرم نیست / عشق کار پهلوان است، ای پسر
آنگاه تازیانه ای بر سمند قلبش زد و تاخت. و آن روز، روز نخست عاشقی بود.

 

گفتم : بــــدوم تا تو همه فاصــــله هـــا را

تا زود تر از واقعــــه گویم ، گله هــــــــــا را

چون آینــــه پیش تو نشستم که ببینــــی

در من اثــــر سخت ترین زلزله هـــــــــــا را

پر نقش تــــر از فرش دلم بافته ای نیست

از بس که گــــره زد به گره حوصله هــــا را

ما تلخی نه گفتنمــــان را که شنیدیـــــــم

وقت است بنوشیــــم از این پس بله ها را

بگــــذار ببینیم بر این جغد نشستــــــــــــه

یک بــــار دگـــــــــــــــر پر زدن چلچله ها را

یک بار هم ای عشق من از عقل میندیش

                                  بگـــــذار که دل حــــــــل بکند مساله ها را

 


+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 0:0 توسط محمد |

روياهايت را با خودت نگه دار که بي آن به زندگي اميدي نيست ........


روزهايت را با شتاب سپري نکن که در شتاب نه آغازيست نه پاياني .......


زندگي مسابقه نيست .....سفريست با گامهاي جاري لحظه ها ........


لحظه ها را گذرانديم تا به خوشبختي برسيم  ...


غافل از اينکه خوشبختي همان لحظاتي بود که گذرانديم ......


                                              همان لحظه هايي که گذرانديم

    

 

پاییز بی باران

                     باران بی ابر

                                       ابر بی آفتاب

                                                          آفتاب تنها ایستاد تا غروب 

 

       

 

سلام . امیدوارم که حال همگی خوب باشه. این پستو قرار بود یه نفر که خودش میدونه کیه بزاره ولی نشد. اما بهم قول داده پست بعدی رو خودش بزاره. آبی باشید و سبز زندگی کنید.

+ نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 0:0 توسط محمد |

دوباره معجزه آب و آفتاب و زمين
شکوه جادوي رنگين کمان فروردين
شکوفه و چمن و نور و رنگ و عطر و سرود
سپاس و بوسه و لبخند و شادباش و درود
دوباره چهره نوروز و شادماني عيد
دوباره عشق و اميد
دوباره چشم و دل ما و چهره هاي بهار


بازم مثه معمول، عين همه‌ي سال‌هاي قبل، دو ساعت قبل لحظه‌ي تحويل رو میگذرونيم. لحظه‌اي که انگار آدم همه‌ي گذشته‌ش رو فراموش مي کنه و تصميم مي‌گيره يه آدم جديد بشه، ولي معمولا نمي‌شه... همه‌ي احساسات لحظه‌ي تحويل رو فراموش مي‌کنيم تا لحظه‌ي تحويل سال بعد... احساس خيلي خوب و خوشاينديه...يه آغاز جديد...از نو...


ولي امسال واقعا از نو... ديگه نبايد هيچ وقت اين احساس رو فراموش کنيم... احساسي که به آدم قوت قلب و اميد به زندگي مي‌ده... لحظه‌ي تحويل بازم مثه سال‌هاي قبل، با همون تشريفات مياد و ميره و فقط اون زماناس که تغيير مي‌کنه...هر سال اون تيک تيک هيجان‌انگيز...هر سال اون جمله‌ي خوشايند... هر سال....


به هر حال...بازم عيد رسيد...بازم يه سال جديد، با اهداف جديد و تصميم‌هاي جديد... بازم بهار رسيد...هرچند تو بعضي جاها از جمله تبريز شاید هنوز هواسرد و بورانه...!


هرچند من پاییز رودوست دارم، با اون رنگ و حالش ولي بازم احساس مي‌کنم دلم براي بهار تنگ شده... بايد از نو آغاز کرد...يه تلاش دوباره...


تعطليلات هم در راهه...هرچند از چند روز پيش شروع شده بود، ولي خوب، تعطيلات اصلي و مسافرت‌ها و شادي‌ها و جشن‌ها در راهه... ولی این تعطیلات هم مي‌گذره...خيلي زود.... خيلي هم راحت مي‌گذره...


يادش به خير که سال پيش و سال قبلش، هر روز تعطيلمون رو با يه يادداشتي از دوستان شروع مي‌کرديم...با يه آشنا...يا يه نامه، يا "تذکره الرفـقا"! ... امسال هم اينا نيستن، ولي بازم همون تعطيلات مي‌گذرن و با سرعت مي‌رن...


نمیدونم چرا امسال شور و هیجان عیدای قبلی رو برام نداره . میخوام پر از شادی و شور باشم اما نمیشه یعنی میخوام ولی نمیتونم. دلیلی هم نداره . ولی دوباره سعی میکنم . دوست دارم امسال با سالهای قبلم متفاوت باشه. پر تحول ...


خوب، همين... بازم همون حرف هاي تکراري...


 "اميدوارم سالي سرشار از موفقيت و شادي داشته باشين! " اميدوارم عيد  خوش بگذره...اميدوارم...اميدوارم..."

              نوروز مبارک باد.................... 


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 10:0 توسط محمد |